وفادار تو خواهم ماند در هرلحظه و هرجا - تاریخ: 1405/6/3 ساعت: 18:59
ایلیای عزیز دلنازنین برادر دور از دیده ام سلام...آره،بازم منم،همون دیوونه ی همیشگی!نمیدانم تا به اینجای زندگی ات کسی به اندازه ی من به تو وفادار بوده یا نه؟منی که حالا نوزده ساااال تمام است که دوستت دارم،آنهم عاشقانه...نوزده سال دوست داشتن یعنی بیشتر از نیمه ی عمرم در عشق تو نفس کشیدن...یعنی هر یک ر...
وفادار تو خواهم ماند در هرلحظه و هرجا... - تاریخ: 1404/9/10 ساعت: 3:33
با تو آشنا شدم با تو در همین مسیر... ایلیای عزیز دلنازنین برادر دور از دیده امسلام...آره،بازم منم،همون دیوونه ی همیشگی!نمیدانم تا به اینجای زندگی ات کسی به اندازه ی من به تو وفادار بوده یا نه؟منی که حالا نوزده ساااال تمام است که دوستت دارم،آنهم عاشقانه...نوزده سال دوست داشتن یعنی بیشتر از نیمه ی عمر...
بازگشت نامهربانانه - تاریخ: 1402/5/1 ساعت: 19:20
ایلیای عزیزمعزیزتر از عزیزبعد از یکسال و چهارماه بی خبری مطلق،در همان فیس بوک دوست داشتنیِ جوانی ام،حالی از من پرسیدی و من دوباره پرت شدم به یکسال و چهارماه گذشته ی لعنتی که عهد کردم تا عمر دارم دورادور دوستت داشته باشم و دیگر حرفی نزنم که کسی بویی ببرد...حتی تو...اما انگار دست از دهانم برداشتی و آت...
- تاریخ: 1401/10/29 ساعت: 16:29
از دیشب که خوابتو دیدم حالم خرابهبغضم ترکید و اشکم بارید سر جانماز،وقتی از خدا خواستم حالا که من باهاش عهد کردم پیامی به تو ندم،به دلت بندازه که حالی از من بپرسی...میبینی چقدر احمقم؟بنظرت خدا اینو میدونه که من خیلی احمقم؟میشه به دلت بندازه؟به نظرت عجیب نیست که من بعد از ۱۳ سال،هنوز تمام حالات و رفتا...
صبوری میکنم به امید جهانی دیگر - تاریخ: 1401/2/6 ساعت: 6:19
ایلیای منچه حرف تازه ای جز دلتنگی کهنه؟تازه به نجف رسیده بودم ،شوق زیارت داشتم که خیلییییی ناگهانی پیام دادی و عکس ماهروی صورتی تازه نفسی رو برام فرستادی،یک تکه از وجود تو ... دختری زیبا شبیه تو،از زنی سیاهپوست اما سفیدروی مثل تو...گفتی فکر کن که روزی دختر من و دختر تو رفیق شوند...و من از فکر این رف...
مادری که عاشق مردی بود که پدر دخترش نیست! - تاریخ: 1400/5/28 ساعت: 2:37
ایلیاسلاماز روزی که خبر جداییت را شنیدم دیگر نیامدم که اینجا از نبود نت بنویسم!چون حالا بدون دلهره ی رسیدن یوهویی!ِ سارا،میتوانم پی ام بدهم!دایرکت بزنم!هرچی!و تو هم گاهی سراغی میگیری از من و دخترِ
مگه میشه تو رو دوست نداشت؟ - تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 14:23
دیشب خواب دیدم,توی یه پیاده رو دارم راه میرم,یهو صدای پا میشنوم,برمیگردم,تو بودی...خودمو کنار کشیدم که رد شی,رسیدی و رد شدی...یهو قدمهاتو آهسته کردی تا بهت برسم,اروم شروع کردی به خوندن یه شعر دوبیتی ب
انتظار - تاریخ: 1396/5/21 ساعت: 6:05
تا ده دقیقه ی دیگه قرار تماس بگیری ... دارم می میرم از دلشوره...دستام یخ کرده...کاش زنگ نزنی... + نوشته شده در جمعه ۲۶ خرداد ۱۳۹۶ساعت 12:22 توسط دزیره
الو..صدای تو پیچید در تمام تنم... - تاریخ: 1396/5/21 ساعت: 6:05
ایلیا زنگ زد... بعد از سه سال سکوت...پرسیدی از حال محمدم پرسیدی از زندگیم پرسیدی کوچولو نداری؟ تصمیمشم نداری؟ گفتی از زبان یادگرفتن دخترت گفتی از محل کارت گفتی از ورزشت گفتی از آب و هوا گفتی اگه دلتنگ شدی زنگ بزن گفتی و گفتی اما نپرسیدی با دوری من چجوری کنار اومدی؟
تن پوش - تاریخ: 1396/3/21 ساعت: 3:23
پیراهن اون سالهای دور,همون راه راه سورمه ای قرمزت,امشب تن رامبد جوان بود...پیرم کرد... به تاریخ 15/1396 + نوشته شده در چهارشنبه ۱۶ فروردین ۱۳۹۶ساعت 0:41 توسط دزیره
هدیه رو وا نکرده پس فرستاد!!! - تاریخ: 1396/3/21 ساعت: 3:23
دقیقا بیست شب از شب تولدت میگذره,شب بیست و پنجم اسفند بود که راس ساعت دوازده, برات پی ام گذاشتم که:سلام,ما دقیقا الان وارد بیست و پنجم شدیم,تولدت مبارک, نوشتم و نوشتم از همه ی احساسی که اون روزها بهت داشتم و هنوز فراموشم نشده,نوشتم که دوست داشتن مقدس تر از اونه که دور ریخته بشه,نوشتم که هنوزم میشه ع
آن روزهای خوب,تو افتاب بودی... - تاریخ: 1396/3/21 ساعت: 3:23
شب خوش میخوام بهت بگم من خیلی خوبم...حال دلم خوبه,حال زندگیم خوبه,حال دوست داشتن و دوست داشته شدنم خوبه...فقط حال شعرام خوب نیست... تو خیلییییی نیستی و من خیلیییی دستم به شعر و شاعری نمیره. جوری شدم که حتی اشعار دو بیتی رو هم سرسری میخونم و رد میشم,منی که سه چهار سال هر روووز و هرلحظه,فروغ و شاملو و
آتش بازی بر بام... - تاریخ: 1395/6/23 ساعت: 14:01
شعله ای پیچید،خاکستر شدند/باد آمد جملگی پرپر شدند من به او کی میرسم چون کو به کو*/شعرهایم میرسد حالا به او؟؟؟؟؟ *=کوه جمعشان کردم توی دیش ماهواره!!! خرجش دو،سه کبریت بود...باد میوزید آخر!!! میسوزاندمشان،میخندیدند... شعرهایم را میگویم همانها که در عاشقیهایم با من گریسته بودند... شعله که پایان گرفت،تو...
لالایی - تاریخ: 1395/6/23 ساعت: 14:01
سلام رفیق شفیق...شفقی که مدتهاست در غروب دلم بخواب رفته ای...زیاده گویی را دوست ندارم از روزی که آنهمه شعر ، آنهمه عاشقانه ، هیچ شد ...پوچ شد...به تو نرسید...فقط آمده ام بگویم که از دهانم در رفت!نمیخواستم و در اوج نخواستن ،داستان عاشقی مان را به گوش کودک سه ساله ی خواهرم لالایی کردم...خوابش که نبرد،...
سبزآبی من... - تاریخ: 1395/6/23 ساعت: 14:01
این دنیای کوچک و هفت میلیارد آدم!یعنی تو باور می کنی؟شمرده ای؟کی شمرده است؟جز سیاستمدارهادیده ای کسی آدم بشمرد؟باور نکننارنجی!باور نکنسبز آبی کبود من!باور کنهمه ی دنیا فقط توییو برخی دوستان!بقیه هم تکراری اندعباس معروفی
در آتش خیال او با خود قدم زدم... - تاریخ: 1395/6/23 ساعت: 14:01
پنج سال و سه ماه از آخرین باری که دیدمت میگذرد...اصلا خیال نداشتم حتی ده سال آینده هم ببینمت! میترسیدم ببینمت و تمام آنچه که آن روزها بودی، دیگر نباشی... میترسیدم سلام کنم و پاسخت به گرمی آن سالهای روشن نباشد...میترسیدم چشمهایم ...چشمهایت....اما چشم که باز کردم دیدم قدمهایم دارد کم کم خیابانت را به ...
به کسی نگو! - تاریخ: 1395/6/23 ساعت: 14:01
من اشتباه کردم من تو انتخاب جایگزین تو اشتباه کردم.من پشیمونم و نمیدونم این پشیمونی رو کجا جار بزنم که نزنن تو دهنم!؟ محمد رو انتخاب کردم درست وقتی که تو پیش چشمام نشسته بودی و پرسیدی: چقد میشناسیش؟ اون شب آخر برام مهم نبود محمد رو چقد میشناسم.فقط میخواستم بعد از رفتنت,کسی باشه که مثه تو دوستم داشته...

برچسب‌های مرتبط

آتش بازی برج میلاد | آتش بازی برای عروسی | آتش بازی برج خلیفه 2014 | آتش بازی برج خلیفه 2015 | لالایی عاشقانه | لالایی چرا | لالایی کودکان | لالایی ترکی | لالایی کردی | لالایی زند وکیلی