تا ماه تا سکوت : نیلوبلاگ

خرید بک لینک

از دیشب که خوابتو دیدم حالم خرابه

بغضم ترکید و اشکم بارید سر جانماز،وقتی از خدا خواستم حالا که من باهاش عهد کردم پیامی به تو ندم،به دلت بندازه که حالی از من بپرسی...میبینی چقدر احمقم؟

بنظرت خدا اینو میدونه که من خیلی احمقم؟میشه به دلت بندازه؟

به نظرت عجیب نیست که من بعد از ۱۳ سال،هنوز تمام حالات و رفتار و سکنات تو رو توی موقعیتهای مختلف میتونم تصور کنم؟دقیقا اون چیزی که هستی رو.
عجیبتر اینجاست که مرا با تو نهاااایتا ۱۲۰ روز دیداری بوده و حرفی و گپی،اون هم در حد و مرز ساحت دانشگاه!،ولی ۱۳ ساله که هر رووووز دارم باهات حرف میزنم.دارم باهات زندگی میکنم...
این چیزی فراتر از یک تناسبه

این تناسخه....

حتم داره دوره ای بوده که من،مادرت بودم،خواهرت بودم،دخترت بودم چون حسم به تو عشق فرا زمینیه...نه عشقی که یه روزی به ازدواج ختم شده باشه...

من تو رو فراموش نکردم و نمیکنم.

امیدوارم اول خدا و بعد محمد اینو بدونن و ازم دلگیر نباشن...
من نمیتونم رهات کنم...
نمیتونم دوستت نداشته باشم...

تا ماه تا سکوت...

ما را در سایت تا ماه تا سکوت دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 5 تاريخ: پنجشنبه 29 دی 1401 ساعت: 16:29

صفحه بندی