ایلیای عزیز دل
نازنین برادر دور از دیده ام
سلام...آره،بازم منم،همون دیوونه ی همیشگی!
نمیدانم تا به اینجای زندگی ات کسی به اندازه ی من به تو وفادار بوده یا نه؟منی که حالا نوزده ساااال تمام است که دوستت دارم،آنهم عاشقانه...نوزده سال دوست داشتن یعنی بیشتر از نیمه ی عمرم در عشق تو نفس کشیدن...یعنی هر یک روزی که میگذرد،تو بیشتر از نصف عمرم در من جریان داری...
عزیز دلم مدتهاست که تازه به تازه از هم باخبریم...گرچه چیز زیادی از زندگی هم نمیدانیم اما همین که نامم را صدا میزنی و حالم را میپرسی،شکر شکر شکر
حالا میدانی که دوستت دارم هایم از سر خامی جوانی نبوده...چیزی بین ماست که نمیدانم...چیزی در درون ماست که نمیدانم...تنها میدانم من و تو چیزی فراتر از این زندگی را باهم گذرانده ایم...
مگر میشود یک نفر طوری به قلب دیگری بنشیند که سالهااااا بی دلیل و بی دیدار،ذره ای برایش کمرنگ نشود؟
آنچنان در دل من رفته که جان در بدنی...
منی که حالا پسری دارم بی آنکه هم نام تو باشد!!!
چرا که تو برایم یگانه ایلیا بمانی...
هنوز با دیدن پیامی از تو،دلم هررری میریزد...
چقدر لعنتی است این عشق که این لرزش دل و دست را فراموش نمیکند!!!و لبخندی که هربار با دیدن پیام تو،بر پهنای صورتم می نشیند.لبخندی که از جنس هیچ خنده ای نیست...جز همان که تو میدانی...
به تاریخ چهاردهم آبان ۴۰۴

اینجا از ایلیا می نویسم.مخاطب حرفهای من ایلیاست.حرفهایی با طعم قهوه...حرفهایی با طعم حرفهای ایلیا...