صبوری میکنم به امید جهانی دیگر

خرید بک لینک

ایلیای من

چه حرف تازه ای جز دلتنگی کهنه؟

تازه به نجف رسیده بودم ،شوق زیارت داشتم که خیلییییی ناگهانی پیام دادی و عکس ماهروی صورتی تازه نفسی رو برام فرستادی،یک تکه از وجود تو ... دختری زیبا شبیه تو،از زنی سیاهپوست اما سفیدروی مثل تو...گفتی فکر کن که روزی دختر من و دختر تو رفیق شوند...

و من از فکر این رفاقت سوختم.رفاقتی که هر بار مادر یکی در حسرت پدر دیگری بسوزد رفاقت است؟

ایلیا،چند شب پیش از دلتنگی تو با خدا گفتم و اجازه گرفتم که برایت پیامی بفرستم،من که بی اذن حافظ شیراز آب نمیخورم،سه بار تفال زدم و هر سه بار تایید شد که بر دلتنگی پایان دهم،از سر شوق پیامی فرستادم اما عذاب وجدان رهایم نکرد.دیدم بار تحمل دلتنگی آسانتر از عذاب وجدان بود،پیام را پاک کردم و به انتظار نشستم تا تو شاید از عاشقی دلتنگ یادت آید...اما هیچ در چشمم نشست...

ایلیا دیشب خوابت را دیدم،صدباره و هزار باره...

انگار هیچکس جز تو در خوابهای من راه ندارد.

به تهران آمده بودی و تماس گرفتی که گل دخترم را اوردم ببینی!گفتم کجایی؟گفتی میدان نیاوران...

آمدم و به خانه آوردمت.محمد بود،پدرم بود،مادرم بود،و تو بودی...

 نمیدانستم چطور نگاهم را بدزدم که محمد نداند از عشق من.

تمام مدت سنگینی نگاهش روی من بود و من پر پر میزدم تو را نگاه کنم.من که نه دلخوش به آغوشم و نه بیتابِ بوسیدن تو...

بخداااا در این دنیا فقط نگاه کردنت را میخواستم.اصلا از اول قرار بود فقط خواهرانه برایت بمیرم...اما دنیا همین را هم نگذاشت...و من با این همه ترس از گناه...دارم دیوانه میشوم.

روزی نیست که به تو فکر نکنم.

و روزی نیست که از تو پیامی داشته باشم...

راستی در آن نیوزیلند لعنتی،کسی شبیه من از جلو چشمانت رد نمیشود که بگویی:" یوهویی" یاد تو افتادم؟؟؟؟

تا ماه تا سکوت...

ما را در سایت تا ماه تا سکوت دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 4 تاريخ: سه شنبه 6 ارديبهشت 1401 ساعت: 6:19

صفحه بندی