در آتش خیال او با خود قدم زدم...

خرید بک لینک
پنج سال و سه ماه از آخرین باری که دیدمت میگذرد...اصلا خیال نداشتم حتی ده سال آینده هم ببینمت! میترسیدم ببینمت و تمام آنچه که آن روزها بودی، دیگر نباشی... میترسیدم سلام کنم و پاسخت به گرمی آن سالهای روشن نباشد...میترسیدم چشمهایم ...چشمهایت....اما چشم که باز کردم دیدم قدمهایم دارد کم کم خیابانت را به انتها میرسانند! و تپش قلبم با هر ضربان،تن لرزانم را ده قدم به جلو پرتاب می کرد...
فکر نمی کردم بشود ، فکر نمی کردم ببینمت....اما فکر می کردم برای تو بد میشود...گرچه اهمیتی نداشت ایستادن دختری که دیگر خیلی هم جوان نیست زیر آسمان بارانی ِ خدا که از قضا بالای سر خیابان ِ تو پهن شده است! جلب توجه نمی کردم چون آنقدر آرام و عادی گوشه ی خیابانت مُرده بودم که کسی شک نمیکرد شاید در هوای تو نفس میکشم!
خدا خدا میکردم آسمان بغضش را به قول خودت "یوهو" نترکاند! نمی خواستم وقتی تو می آیی ، اشک یا باران با هر سر ِخرِ دیگری نگذارد یک دل ِ سیر تماشایت کنم!

Demis گوش میدادم:
Rain & tears are the same
When you cry
in winter time
you can pretend
it's nothing but the rain
.
.
.
وقتی برمی گشتم،دیگر باران شروع شده بود . شفق ، ریز ریز سرخی اش را روی لحظه های خیس شنگرف می پاچید...
و demis توی گوش کوچه ی خالی از تو زمزمه میکرد:
It's five o'clock
and I walk through the empty streets
thoughts fill my head
but then still
No one speaks to me
My mind takes me back
to the years that have passed me by
It is so hard to believe
That it's me
that I see
in the window pane
it is so hard to believe
that all this is the way
that is has to be
It's five o'ck
and I walk through the empty streets
The night is my friend
And in him
I find sympathy
And so I go back to the years that have to past me by

تا ماه تا سکوت...

ما را در سایت تا ماه تا سکوت دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 11 تاريخ: سه شنبه 23 شهريور 1395 ساعت: 14:01

صفحه بندی