سلام رفیق شفیق...
شفقی که مدتهاست در غروب دلم بخواب رفته ای...
زیاده گویی را دوست ندارم از روزی که آنهمه شعر ، آنهمه عاشقانه ، هیچ شد ...پوچ شد...به تو نرسید...
فقط آمده ام بگویم که از دهانم در رفت!نمیخواستم و در اوج نخواستن ،داستان عاشقی مان را به گوش کودک سه ساله ی خواهرم لالایی کردم...
خوابش که نبرد،هیچ...تا هنوز نگران دختر جوان قصه اش مانده که یکشب زمستانی تا جایی که میتوانست،پیر شد....
فقط خواستم بگویم کودک خواهر من...نفرین که نه،انگار هرشب قبل خواب،گلایه میکند از تو به خدای من...
...کودک خواهر من ، عشق را میفهمد....
تو،
نه!!!!!!
ما را در سایت تا ماه تا سکوت دنبال میکنید
برچسب: لالایی,لالایی عاشقانه,لالایی چرا,لالایی کودکان,لالایی ترکی,لالایی کردی,لالایی زند وکیلی,لالایی مرجان فرساد,لالایی بنیامین,لالایی علی زند, نویسنده: بازدید: 12